آرتینآرتین، تا این لحظه: 15 سال و 3 ماه و 26 روز سن داره

آرتین عسل بابا

چهل روزگی ترنم

    ترنم جون چهل روزگیت مبارک        اوه اوه پسر عمه - دختر دایی چه هماهنگ تیپ قهوه ای زدن اومدن سفره خونه     تفنگ بازی تو سفره خونه اونم با تفنگهای عتیقه ؟؟؟!!!!!!!     اینم یه عکس از پسر مهربونم   ...
5 بهمن 1392

عمو توفیق

گلچین روزگار عجب با سلیقه است        می چیند آن گلی که به عالم نمونه است اینقدر توی خودمون و مسائلمون غرق میشیم که یادمون میره مرگ چقدر بهمون نزدیکه تازه وقتی جون عزیزامونو میگیره میفهمیم دنیا چقدر  بی ارزشه و باز هم یه گل دیگه از بینمون رفت آرتین جون اینبار نوبت عموی بابا کیوان بود که ما رو تنها بزاره   خدایا بهمون توانی بده تا بتونیم در حیات پدر و مادرانمون براشون فرزند خلفی باشیم و ازت میخواهیم سایه پر مهرشون رو بر سرمون همیشه گسترده بداری تا بتونیم خدمتگذارشون باشیم ...
22 دی 1392

تولد اولین دختر دایی (ترنم)

  ترنم جونم تولدت مبارک عزیزم     بیمارستان دی  26/09/1392   (2 سال و 5 ماه و 18 روز)   هوراااا امروز اولین دختر داییم بدنیا اومده .از امروز باید مواظب باشیم کار بد نکنیم که یه وقتی ترنم یاد نگیره   ...
26 آذر 1392

عکسهای تکی آرتین

چند تا عکس تابستونی از آرتین جان که جا مونده بود تابستان  92 (2 سال و  3 ماه) آرتین در استخر   آخه بابا جون چی از جون این شیلنگ می خواهی   آرتین در نقش کلاه قرمزی   یادم نمیاد کجاست؟؟؟؟   آرتین در سفره خانه و نقشه برای فرار از دعوای بابا کیوان   آرتین و سینا در پارک ...
20 آذر 1392

محرم 92

2 سال و 4 ماه و 15 روز        میدانی بابا چند بخش دارد؟ دو بخش . یک بخش بر نیزه و یک بخش بر صحرا .    اما اینکه عمو چند بخش دارد فقط بابا میداند   همه تار و پود من بسته به یک نگاه تو           برای دیدن رخت نشسته ام به راه تو برده ای هم دلمو هم همه حاصلمو                    عاقبت می کشیم آی برم قاتلمو   ...
23 آبان 1392

آرتین در عروسی عمو مجید

آرتین در عروسی عمو مجید (2سال و 3 ماه و 15 روز)   آخه ژستت منو کشته خوب آتیشی سوزوندی ماشاالله تمام مدت در حال رقص وسط اونهمه آدم بزرگ یودی   نگو که حواسم بهت نبودااا آمارتو دارم   تازشم کلی عکس بود که نمی تونم تو وبلاگت بزارم بس که .....   ایشالا یه روزی با خانومت اینجا بشینی (البته اگه ما باشیم) ...
28 مهر 1392

آرتین در شمال

2 سال و 1 ماه و 15 روز قربون اون شیرجه زدنت بشم من   آخه آدم با لباس شن بازی میکنه   بابایی صبح که از خواب پا میشدی ناشتا مرفتی  تو آب تا ظهر که با گریه درت می آوردیم ورد زبونتم یا جوجه بود با آبا . من که دیگه دیوونه شدم     ...
25 مرداد 1392